|
درست دو سال پیش همچین روزی از پیشمون رفتی دلم واست تنگ شده بابابزرگ واسه دیدنت واسه بودنت واسه مهربونیات واسه خندیدنات واسه بزرگیات واسه کارگشا بودنت دلم بد هواتو کرده هوای بودنت هوای شعر خوندنت یادته؟ هروقت منو می دیدی همیشه واسم یه شعرو می خوندی سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد... دلم واسه پدر بودنت تنگ شده سایه پدری که هیچ وقت نبودو تو واسم پرش می کردی یادته هر وقت بارون می اومد زنگ می زدی خونمونو به مامان می گفتی
نذاری بچه ها برن زیر بارون می گفتی سرما می خورن بابابزرگ حالا هروقت بارون میاد میرم زیر بارون تا خیس بشم خیس خیس پس چرا زنگ نمی زنی پس چرا نمی گی مواظب خودت باش بابا... یادته بارون که تموم میشد میومدی دنبالمونو مارو می بردی
بیرون می گفتی خودم که باشم خیالم راحته که مریض نمی شین پس چرا نگرانم نیستی؟ تنها کسی که وقتی اذیت می کردم و دعوام نمی کرد تو بودی یادته؟ به همه شوخیای بی مزه و با مزه ام می خندیدی وقتی خیلی حرف می زدم و همه دعوام می کردن تو می خندیدی و
می گفتی اشکال نداره بابا بیا واسه خودم حرف بزن بابا بزرگ دلم واسه درد دل کردن تنگ شده واسه گله و شکایت کردن تنگ شده هیچکی وقت گوش دادن نداره همه سرشون شلوغه از اون روز خیلی چیزا عوض شده یادته می گفتی از خدا می خوام همیشه بخندی بابابزرگ چه همیشه زود تموم شد دلم واسه خنده های پشت سر هم و از ته دل تنگ شده واسه گریه های از سر شوق می دونی چی آرومم می کنه؟ اینکه می دونم جات خیلی خوبه بابابزرگ هروقت خواستم صورت مهربونتو تجسم کنم یاد بیمارستان می افتم یاد اون صورت شکسته و معصوم همون صورتی که وقتی بهت گفتم خوب میشی خندیدی و گفتی بابا
حلالم کن می دونم دیگه خوب نمیشم بابابزرگ چرا گفتی حلالم کن تو که بهترین بودی تو که مهربون ترین بودی می دونم ازم دلگیری ازم ناراحت و دلخوری که چرا بهت سر نمی زنم نمی تونم بابابزرگ نمی تونم بیام کنار یه مشت خاک و سنگ بشینم و بگم بابابزرگ
من اینجاست تو مگه تو دل ما نیستی؟ مگه کنار ما نیستی؟ می دونم حرفامو می شنوی فقط می خوام بگم دلم واست تنگ شده دلـــــــــــــــم خیلی واست تنگ شده بابابزرگ جونم
بعد مدتها می خوام آپ کنم قبلنا وقتی حرف از عشق و عاشقی و دوست داشتن می شد سینه سپر می کردم و می گفتم عشق وجود نداره اما دوست داشتن چرا دوست داشتن هست وجود داره مقدسه اما حالا... نه دیگه دوست داشتنم وجود نداره انقد تنهام که دیگه میگم دوست داشتن هم وجود نداره وقتی یه دوست یه همراه دوستیه 12 ساله رو راحت خرابش می کنه راحت همه چیو تموم می کنه وقتی یه آشنا راحت دلتو می شکنه وقتی اشک می ریزی و هیچ کس نیست بگه چی شده وقتی می بینن ناراحتی و واسشون اهمیت نداره این یعنی دوست داشتنم وجود نداره این یعنی داری از تنهایی زجر می کشی یعنی هیچ کس نیست که درکت کنه که دوسٍت داشته باشه که یه روزی می رسه که تو تنهاییات بمیری و حتی کسی نباشه که واست اشک بریزه... دلم گرفته نمی خواستم اینجوری بشه اما همیشه از همون چیزی که می ترسی سرت میاد... نمی دونم چرا اینجوری شد نمی دونم حالا که انقد تنهام چه جوری باید باهاش کنار بیام فقط می دونم دلم نمی خواد تنها باشم نمی خوام انقد بی کس باشم ...
قبلا وقتی که سرخوش و بیخیال از همه چیز بودیم وقتی بارون میومد دوستم همیشه می گفت: این هوا دو نفره است ما هم بهش می خندیدیم و می گفتیم باز که هوای یار و کردی همیشه جواب میداد وقتی توی این بارون با یارت میری بیرون وقتی نم نم بارون به صورتت می خوره و دستت تو دست عشقته دلت می خواد تا آخره دنیا رو باهاش بری وقتایی که رعد و برق میاد و تو می ترسی پناه می بری به آغوش گرمش و اون بهت اطمینان میده که کنارته و این یعنی اوج خوشبختی... حالا من دلم همون یار و می خواد که تو رعد و برق زندگی بهش پناه ببرم و بگم می ترسم و اون بهم اطمینان بده که کنارمه تا همیشه تا ابد... پ.ن: بهترین یار خداست...
همیشه دلم می خواسته که همون طور که نشون میدم باشم یه آدم رک و پررو
اما هیچ وقت اینطور نبوده
هیچ وقت نتونستم اینطور باشم
همیشه خواستم دیگرانو خوشحال کنم
هیچ وقت نخواستم کسیو ناراحت کنم
هروقت کسی حرفی زد که به حق نبود سکوت کردم
جوابشو ندادم
نتونستم که جوابشو بدم
یه نوع ترس تو وجودم هست
یه ترس و دلهره عجیب
نمی دونم این ترس از کجا اومده فقط می دونم مانع این شده که من حرف بزنم
دلم می خواد منم حرف بزنم
بگم که دلگیرم که خسته ام
از اینکه دیگران منو ناراحت کردن و من سکوت کردم
از اینکه دیگران یه حرفیو زدن و تهش گفتن شوخی کردیم
دلم می خواد جوابشونو بدم
بگم که ناراحت شدم
اما نمی تونم
در توانم نیست که بگم
شاید چون اونارو دوست دارم
چون خوشحالیشون باعث خوشحالی منه
نمی دونم باید چیکار کنم
باید سکوت کنم تا اونا به این رفتاراشون ادامه بدن و خوشحال باشن یا یه بارم که شده من جواب بدم و بگم که ناراحتم از این رفتارا از این نوع حرف زدنا...
چیکار کنم وقتی نمی تونم رودررو با کسی حرف بزنم و در مورد یه سری مسائل صحبت کنم
درست مثل زمانی که قرار بود یه تصمیم بگیرم و نتونستم اون دلیل اصلی رو بگم
بگم که چرا این تصمیم رو گرفتم که چرا اون جوابو دادم
...
نمی دونم چه جوری شروع کنم یا از کجا شروع کنم مثل همیشه راحت و بی پروا می نویسم واسه یه مدت می خوام از همه خداحافظی کنم از همه دوستای گلی که توی نت باهاشون آشنا شدم از همه کسایی که تو این یک سال کمکم کردن از همه کسایی که تو این یک سال تحملم کردن همه اونایی که خوب و مهربون بودن و باعث شدن خیلی از سختی ها و تلخی های زندگی رو تحمل کنم و بتونم باهاشون کنار بیام حدود یک ماه دیگه یه آزمون سرنوشت ساز دارم کنکووووور خیلی ها باهاش آشنایی دارن یه سری ها اونو تجربه کردن و یه سری از افراد هنوز نه تو این یک سال خیلی اتفاقا واسه من افتاد خوب و بد دلم یه چیز نو می خواد یه اتفاق جدید یه زندگی جدید و اونو می خوام توی درس و دانشگاه تجربه کنم مثل همهی همسن و سالای خودم پس لازمهی بدست آوردن این ،دل کندن از یه سری چیزای دیگه است مجبورم یه مدت دل بکنم از دوستای خوبی که اینجا پیدا کردم تا بتونم تمام وقت فکر و ذکر و ذهنمو معطوف کنکور کنم. اینجا دلم می خواد از همشون تشکر کنم دلم می خواد به همشون بگم که چقد دوسشون دارم و چقد واسم عزیزن. از همتون می خوام منو به خاطر تمام بدیهام ببخشین به خاطر تمام اذیت هایی که کردمتون تمام شیطنت ها و .... تو لحظه هایی که خیلی واسم سخت و کشنده بود کنارم بودین باهام همدردی کردین و نذاشتین که ناراحتیم طولانی بشه. دوستای گلم ازتون می خوام واسم دعا کنین که همون چیزی که به خیر و صلاحمه پیش بیاد دلم واستون تنگ میشه و نمی دونم این مدت رو چه طوری پشت سر بذارم بدون دوستای گلی که همیشه به فکرم بودن و همراهم بودن امیدوارم موفق باشین. مواظب خودتونم باشین البته :دی خیلی خیلی دوستون دارم و بازم می گم خیلی دلم واستون تنگ میشه. خداحافظ ...
دو دلم بین موندن و رفتن بین گفتن و نگفتن بین ... باید چیکار کنم؟ باید از کی کمک بگیرم؟ چه جوری اعتماد کنم به ادمایی که حتی باور ندارم به علاقشون تا کی می تونم لبخند بزنم و غم تو دلمو مخفی کنم از همه تا کی می تونم سردرگم بودنمو ربط بدم به چیزای مسخره ی دورو برم؟؟؟ کاش یکی بود که ازش کمک بگیرم کااااااااش...
خستم از همه کسو همه چیز از گیرای الکی از درس خوندنای الکی دلم یه چیز تازه می خواد یه تجربه تازه یه حس تازه دلم یه خواب عمیق و طولانی می خواد بدون هیچ ترسی از اینکه اگه دیر بیدار بشم از برنامه های مزخرفی که دارم عقب می مونم ... بازم باید بگم بیخیال پس بــــــــــــــخیــــــــــــال
امروزو دوست ندارم منو یاده یه سال قبل می اندازه یعنی پارسال تمام اتفاقات اون روزو یادمه از مدرسه که برگشتم دم در وقتی خواهرامو دیدم دلم هری ریخت ترسیدم از چیزی که قراره بشنوم ولی خواهرم لبخند زدو گفت: نترس عزیزم هنوز کنارمونه اما دلم یه جوری بود نمی دونستم قراره چه اتفاقی بیفته بابابزرگ، بزرگ فامیل عزیز همه حالش خیلی بد بود با اینکه خیلی خسته بودم اما نتونستم خونه بمونم حتی حاضر نشدم غذا بخورم وقتی رفتم خونه ی بابابزرگ دلم می خواست فریاد بکشم تو اتاق بابابزرگ همه جمع بودن بابابزرگو رو به قبله خوابونده بودن داشتن واسش قرآن می خوندن تحمل دیدن این صحنه رو نداشتم اما باید چیکار می کردم وقتی دیگه امیدی نبود دلم می خواست مثل بچگیام مثل همون وقتایی که وقتی اذیت می کردمو مامان دعوام می کرد برم تو بغلشو زار زار گریه کنم و اون دست بکشه به سرم و بگه چیزی نیست نوه ی گلم خودم مامانو دعوا می کنم تا دیگه دعوات نکنه حالا چی؟ باید می رفتم پیشش و بهش می گفتم کیو دعوا کن بابابزرگ یه سال گذشته فردا سالروز رفتنت از پیش ماست دلم کلی واست تنگ شده واسه اینکه بیام و اذیتت کنم وتو بخندی همیشه از دیدن نوه ها خوشحال می شدی حالا نیستی حالا وقتی نوه ها دور هم جمع میشیم دیگه مثل قبل نیستیم جای خالیت همیشه احساس میشه دلم واسه دیدنت تنگ شده واسه مهربونیات واسه قصه هات واسه تموم اون لحظه هایی که کنارمون بودی فردا ساعت 10 صبح درست لحظه ی رفتنت از پیش ماست از پیش اونایی که وقتی رفتی کلی دلشون گرفت هنوز با یادآوری اون لحظه ها اشک از چشام سرازیر میشه هنوزم اون صورت مهربونو یادمه که براثر بیماری چه طور شکسته شده بود اون دستای کبود.... واسم همه چیز بودی ولی حالا... می دونم جات خوبه اما با این دلم چیکار کنم که صبرش داره تموم میشه دوست دارم بابابزرگ
می خوام از دوستی بگم از رسم رفاقت... از کسی که فکر می کردم دوستمه!!! آره واسه من یه دوست بود اما من واسه اون چی؟؟؟ اون شده بود همدمم شده بود همرازم اما من واسه اون چی؟ فکر می کردم منم واسه اون همین طورم فکر می کردم منم واسش مثل یه دوستم یه دوست خوب اما نبودم!!! اون نخواست که باشم اما من اونو دوست خودم می دونستم دوستی که میشه بهش اعتماد کرد دوستی که می تونم راز هامو باهاش در میون بذارم حالا که اون دوران خوب تموم شده حالا که از حال و هوای خوب گذشته اومدم بیرون حالا که نامردیو دارم می بینم حالا که دارم نا رفیقیو می بینم حالم بد میشه از سادگیه خودم از اینکه همون زمانم می دونستم که منو نمی خواد می دونستم داره تحملم می کنه اما نمی خواستم قبول کنم غرورم شکست چون دوستش داشتم اما اون... دوستم بودی پس دوستت داشتم خیلی هم دوستت داشتم پس به حرمت اون روزا واست آرزوی خوشبختی و خوشحالی می کنم همون چیزی که دیگه حالا خودم ندارم... از خدا می خوام دوست خوبی واسه دوستات باشی ... اینارو اگه نوشتم چون رو دلم سنگینی می کرد چون هیچ وقت نتونستم بهت بگم اگه یه روز اینارو خوندی اگه فهمیدی و حس کردی که با توام یه چیزو بدون دل شکستن هنر نیست... دل من شکست مهم نیست درست مثل غرورم که وقتی شکست که وقتی صدای شکستن غرورمو شنیدم سکوت کردم و بهش اعتنایی نکردم مهم نیست اما دیگه دل نشکن دل هیچ کسیو هیچ کس...
بعضی وقتا انقد انرژی دارم که دوست دارم با اذیت و شیطنت کردن اون انرژی رو تخلیه کنم. تو همچین مواقع دوست دارم یکی باشه تا با اون انرژیمو تخلیه کنم که با اون کلی شیطنت و اذیت کنم که با هم سر این شیطنت های من کلی بگیم و بخندیم اما... وقتی هیچ کسو نمی تونم پیدا کنم تا با هم خوش باشیم تا با هم اذیت کنیم تمام اون انرژی تمام اون همه شادی و نشاط به یه جور یاس و ناامیدی تبدیل میشه. اون وقته که احساس می کنم خیلی تنهام تنهاتر از اون چیزی که بشه فکرشو کرد و چه تنهایی بعضی مواقع سخت و دردناک هستش
|
About![]()
Archivesآبان 1390مرداد 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 اردیبهشت 1389 دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 Links
هم قفس |